داستان شماره ی 2 ( سنگ مزاحم اما ......)

خرید بک لینک

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

برخی از بزرگان ثروتمند با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید . بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد . او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد . هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است . کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود . و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند .

آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم .!!

هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم .

سنگ مزاحم همان سنگ مراحم و و یا شاید ارزوهامان باشد.


داستان های محبوب،دست نوشته ی خودم****...

ما را در سایت داستان های محبوب،دست نوشته ی خودم**** دنبال می‌کنید

برچسب: داستان کمد شماره ی 13,داستان راستان شماره ی 33,داستان بازار سیاه شماره ی 33,دانلود داستان کمد شماره ی 13, نویسنده: بازدید: 211 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:56

صفحه بندی